تبليغاتX
کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود
کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود
دوستت دارم
یادم میاد زمانی که اوایل اشناییمون بود وای خدا چه روزهای خوبی بود

غافلگیرانه میگفت "دلم خیلی واست تنگ شده" یا "دوستت دارم" چقدر دنیا واسم قشنگ میشد

درست به یاد میارم توجه خاصی که بهم داشت,سوال های پی در پی ای که ازم میپرسید,اینکه

کجا میری؟ کی میری؟ با کی میری؟ کی برمیگردی...

ازینکه میفهمیدم چقدر مشتاقه که زودتر برگردم  خیلی خوشحال بودم

همه اعتماد و اطمینانی که بهم داشت رو تو صداش و با همه

وجودم حس میکردم.

اما...حالا چی...؟!

"ما"یی که روزی صدبار باهم حرف میزدیمو میگفتیمو می خندیدم و جمله های عاشقونه از دل و

زبونمون نمی افتاد

مایی که تا وقتی فقط ۱۰دقیقه اگر به اس هامون دیر جواب میدادیم دلگیر میشدیم...

حالا اما با گذشته حتی ۳روز بی خبری انگار نه انگار ,هر روز و سر مسائل کوچیک دعوا و جربحث و

قهر , وقتی اونشب گفتم دلم رو شکستی...گفت تو هیچوقت منو باور نداشتی...

باورم نمیشه!

وقتی بهش میگم دلم تنگ شده یا میگم دوست دارم اکثرا جوابی نمیگیرم و یا اگرم بگیرم اینطور بسنده میکنه "منم همینطور"

همیشه من رو مقصر میدونه , اخ که چه بی انصافه نمیتونم درک کنم که اخه چه طور دلش میاد با من

اینکارو بکنه...خودت خوب میدونی چه جوری غرورم و له کردم.

بارها و بارها منو از خودت به شدت رنجوندی و نفهمیدی باهام چه کردی

 کاش میتونستم باز هم بهت به دروغ بگم که دوست ندارم...بگم که عاشقت نیستم اما اینا دروغه

کاش میشد جونمو واست بدم تا اینبار باورم داشته باشی.

من اما با غرور له شده ,قلبی زخمی ,چشمانی همیشه خیس و دستانی لرزان مینویسم تا فقط

گوشه ای از احساسات شکست خورده ام و التیام ببخشم.

خداوندگارا شکرت که در عشق "بی وفـــــایی" نکردم

خداوندگارا شکرت که در عشق "بی توجــــهی" نکردم

خداوندگارا شکرت که در عشق همـــــیشه "عاشق" بودم

دیشب تو خوایگاه حالم خیلی خراب بود.یکی از بچه ها(ح-ح) بهم گفت:یه قرص گیر آوردم از دیاسپام هم قویتره(اکزاپام ۱۰)

گفتم:چندتا داری

ــ یه ورقه شو

ــ میدیش به من؟

ــ میخوای چیکار؟

ــ همینجوری واسه زمانی که خوابم نمیبره بخورم

اما رفیقم از اونجایی که قبلش پیشش گریه کرده بودمو گفته بودم از زندگی خسته م دستم رو خوند و بهم نداد آخه میدونست اگه کسی ۱۰تا از این قرصا رو بخوره عمرا زنده بمونه... به جان خودت به جان مادرم اگه بهم میداد  این کارو میکردم.

خدایا فقط ازت به گله دارم...چرا دعا های منو گوش نمیدی؟ مگه حال و روز منو نمیبینی؟

نمیبینی که چه زجری میکشم؟ پس چرا کمکم نمیکنی؟ چرا دل سنگ رو نرم نمیکنی؟

تنها ارزوم اینه که دیگه وجود نداشته باشم شاید روزی روزگاری با خودش بگه  "اون همیشه ام مقصر

نبود" 

عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود...

 

|+| نوشته شده توسط بهار در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 18:52 |

شکسپیر : طوری نیست اگه آدم واسه کسی که دوسش داره غرورش را از دست بده ، ولی فاجعه است که به خاطر غرورش کسی را که دوسش داره از دست بده...

   نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد.

   نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم.

   نگاهم کرد دل به او بستم.

   نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد...

 

  خواستم خودمو گول بزنم ؛

  همه ی خاطراتم رو انداختم یه گوشه ای و گفتم : فراموش ؛

  یه چیزی ته قلبم خندید و گفت : یادمه ...

 

|+| نوشته شده توسط بهار در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 18:14 |

سالگرد







 

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 16:14 |

 

گاهي اوقات ما سالگرد ميگيريم...سالگرد عذا...سالگرد عروسي.. سالگرد مرگ

عزيزانمون ...سالگرد تولد دوستامون... سالگرد ازدواج... سالگرد يك اتفاق خوب

 يا بد... و

 هميشه هم دلمون ميخواد همه چي به بهترين شكلش برگزار بشه....

همه چي رو آماده ميكنيم و سعي ميكنيم به خاطر اتفاقي كه اون روز خاص واسمون

 افتاده اون

 روز رو به بهترين شكلش گرامي بداريم... پس يك جورايي به گذشته ها تعلق

 خاطر داريم و با خاطره هامون زندگي ميكنيم.

اگه اين طور نبود سالگرد تولد دوستامون و اعضاي خانوادمون رو يادمون ميرفت

 يا اصلا برامون مهم نبود

 

پس همه سالگردها اين قدرها هم بد نيستند...........

 

بالاخره يك چيزهايي رو بهمون ياداوري ميكنن..حتي اگه بدترين اتفاقهاي

زندگيمون باشه

 

گاهي هم با گرفتن سالگردهامون ميخواهيم به خودمون نشون بديم كه هنوزم به فكر

 هستيم به

 فكر خودمون به فكر دوستامون به فكر اطرافيانمون و با اين كار محبت و علاقه

 خودمون رو بهشون ثابت ميكنيم

 

ولي بعضي وقتها هم سالگردها مون چندان خوشحال كننده و شادي آور نيستند مثل

 سالگرد مرگ عزيزي يا سالگرد طلاق يا سالگرد مرگ يك عشق يا .....

 

امروز واسه من  یه سالگرده.... سالگرد آغاز ...سالگرد شروع...

 سالگردعشق... سالگرد غم...

سالگردي كه فكر ميكردم هميشه ميشه بهترين روز زندگيم ولي..

 

سالگرد روزهايي داره مياد كه تمام اين يك سال با خاطرات اون سپري شد..

خواسته يا ناخواسته..

سالگرد روزي كه به جرم عاشقي مجازات شدم...سالگرد روزي كه نميخواستم

تموم بشه

 

و توي اين يك سال هر كاري كردم كه تموم بشه يا كم بشه يا نابود بشه يا

فراموش بشه....

نشدخيلي خواستم ولي نشد

 

خدا خودش شاهده كه خواستم خيلي هم خواستم به خاطر ته مانده غروري كه واسم

مونده

 بودولي حكمت اين كار اون قدر بزرگ هست و گنگ كه هنوز نفهميدم..

به گمونم هنوز وقتش نشده

و خيلي دلم ميخواد زمان چند سال بره جلو... خيلي زودتر بره.. بره ...

 بره به زماني كه بتونم مقاومت كنم جلوي خواسته هام كه نخوام

 نخوام نخوام نخوام

 

نخوام دوسش داشته باشم

 

نخوام دوستم داشته باشه

 

نخوام ...

 

هيچي نخوام

 

دلم ميخواد برسم به اونجايي كه يك روز به كارام بخندم به حرفام بخندم به همه اين

 روزهايي كه این طوری داره میگذره بخندم

 

دلم ميخواد زودتر بزرگ بشم دلم ميخواد خدا زودتر معجزشو نشونم بده

 

دلم ميخواد راحت بشم از نگاهها حرفها اشاره ها اجبارها بی اهمیتی ها

بي وفايي ها دوست ودشمنها.......


 پاییز بی رحم ولی دوست داشتنی هم  رسید یک سال  گذشت از اولین پاییزی که من اون کنار هم بودیم .یک سال قشنگ.زشت.شیرین.تلخ چی بگم خودمم نمیدونم چه صفتی رو باید به این یک سال بدم  شاید میشد یک سال رویایی باشه خیلی شیرین تر از چیزی که الان هست  شاید هم میشد سالی تلخ و سخت باشه یه چیزی بدتر از اینی که الان تجربه میکنم .به هر حال اومدم سلامی گرم بکنم به پاییز و بهش بگم که با همه بی رحمی هات من خیلی دوست دارم مخصوصا روزای  بارونیتو .


سلام امروز ۳۰مهرماه هزاروسیصدوهشتادوهشته

یه ساله شدیم....

اما کاشکی نمی شدیم....

این تولد قرار نبود از اولش اینجوری باشه.....قرار بود کلی بگیم بخندیم...از خاطرات یه سالمون بگیم.....اما نمی دونم چی شد.....به هم ریخت....نقشه هامون.....دوستیمون.....قرارمون....عشقمون.....همه چی تو چند روز عوض شد......

اون همه چیو انداخت تقصیر من و رفت.....

گفت:.....برو......خوش بگذره با.....

ممنونم از همه اونایی که تو این چند ماه دوستامون بودن.....

دیگه دارم میرم.....

تولدمون یک سالگیمون مبارک......


من يه شكلات گذاشتم توی دستش ، اون يه شكلات گذاشت توی دستم

من بچه بودم ، اون هم بچه بود.

سرم رو بالا كردم ...

سرش رو بالا كرد ...

ديد كه منو ميشناسه ، خنديدم .

گفت : دوستيم ؟

گفتم : دوست دوست .

گفت : تا كجا ؟

گفتم : دوستی كه تا نداره .

گفت : تا مرگ !!!

خنديدم و گفتم : من كه گفتم تا نداره .

گفت : باشه ، تا بعد از مرگ !!!

گفتم : نه ، نه ، نه! تا نداره .

گفت : " قبول ، تا اونـجا كه هـمه دوباره زنده ميشن...

يعنی زندگی بعد از مرگ ...

باز هم با هم دوستيم ...

تا بهشت ...

تا جهنم ...

تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم ."

خنديدم و گفتم : تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار...

اصلا يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا ، اما من اصلا تا نـميذارم .

نگاهم كرد ...

نگاهش كردم ...

باور نـمی كرد ، ميدونستم ...

اون می خواست حتما دوستی مون تا داشته باشه ، دوستی بدون تا رو نـمی فهميد .

گفت : بيا براي دوستی مون يه نشونه بذاريم .

گفتم : باشه ، تو بذار .

گفت : شكلات ، هر بار كه هـمديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من ، باشه ؟

گفتم : باشه

هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش اون هم يه شكلات ميزاشت توی دست من ...

باز هـمديگه رو نگاه می كرديـم ، يعنی كه دوستيم ، دوست دوست ...

من تند شكلاتـم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم .

می گفت : شكمو! تو دوست شكمويی هستی و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ .

می گفتم چرا نـميخوری شکلاتت رو ؟

می گفت : تـموم ميشه ...

ميخوام تـموم نشه ، ميخوام براي هـميشه بـمونه ...

صندوقش پر از شكلات شده بود ...

هيچكدومش رو نـمی خورد.

من هـمش رو خورده بودم.

گفتم : اگه يه روز شكلاتـهات رو مورچه ها بـخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی ؟

گفت : مواظبشون هستم . ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم .

و من شكلات رو ميذاشتم توی دهنم و می گفتم : نه ، نه! تا نداره ، دوستی كه تا نداره .

يه سال ...

دو سال ...

چهار سال ...

هفت سال ...

ده سال و بيست سال گذشت.

اون بزرگ شده ، منم بزرگ شدم .

من هـمه شكلاتـها رو خوردم ولی اون هـمه شكلاتـها رو نگه داشته .

اون اومده امشب كه خداحافظی كنه ، ميخواد بره ...

بره اون دور دورها ...

ميگه : ميرم ، اما زود بر می گردم .

من ميدونـم ، ميره و بر نـمی گرده ...

يادش رفت شكلات به من بده ولی من يادم نرفت.

يه شكلات گذاشتم كف دستش ، بـهش گفتم : اين برای خوردن ...

يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش ...

گفتم : اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت .

يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتـهاش ، هر دو رو خورد .

خنديدم ...

ميدونستم دوستی من تا نداره ...

ميدونستم دوستی اون تا داره ...

مثل هـميشه ...


یادته گفتی امسال دیگه نمیخوام مث پارسال باشم؟ گفتی میخوام که همش بریم بگردیم.. با هم بریم پارک.. مهمتر از همه با هم بریم سینما و .... ولی نه فک نکنم یادت باشه.. آخه مدتی از شروع ترم که گذشت گفتی تابستون ۱تصمیم گرفتم گفتی که میخوای همه چی تموم شه این حرفت با اون حرفت تناقض داشت.. پس اگه تو تابستون این تصمیمو گرفته بودی چرا وقتی اومدی یونی این حرفا رو زدی؟؟!!!؟؟!!!؟!!

 

 

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 15:58 |

 


 

|+|

 


 

|+|

 
مهربان ترين آدم دنيا:                                 مادر
شيرين ترين لحظه زندگي:                         عيدي گرفتن يك بچه
بهترين دوست نوجواني:                            تنهايي
بهترين هديه ي جواني:                             نگاه
فتنه انگيزترين چيز توي زندگي:                  دروغ
بهتريم هديه دوران عاشقي:                      بوسه
 -----------------------------------------------------------------------------
آموختم:
 بهار را با عشق 
تابستان را با شادي
پاييز را با غم
و.....
 ---------------------------------------------------------------------------
 ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگي تو؟ خوب منم راستش رو گفتم، گفنم زندگيمو! 
ازم نپرسيد چرا؛ گريه كرد و رفت اما نمي دونست كه اون خودش زندگيمه!
-----------------------------------------------------------------------------
فرق من و تو:
 
گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.
گفتي ... ، گفتم...  .
حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!
 
فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.
 
-----------------------------------------------------------------------------
 
يكي تو راست ميگي، يكي پينوكيو                                          يكي تو مهربوني، يكي خرس مهربون
يكي تو قشنگ راه ميري، يكي تنسي تاكسيدو                            يكي موهاي تو قشنگه، يكي موهاي آنشرلي
يكي خونه شما قشنگه، يكي خونه مادر بزرگه                           يكي تو سفيدي، يكي سفيد برفي
يكي گوشهاي تو قشنگه، يكي گوشهاي زي زي گولو                  يكي نو خوشگلي، يكي پلنگ صورتي
يكي تو زبلي، يكي ملوان زبل                                               يكي ما دوتا با هم خوبيم، يكي تام و جريi
 

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 12:45 |

 

در رابطه­ی عاشقانه، من (مذکر) گاه دروغ می­گویم اما می­دانم که دارم دروغ می­گویم؛ عاشق / معشوق (مونث) من دروغ می­گوید اما نمی­داند که دارد دروغ می­گوید – دروغ خود را دروغ نمی­داند: من به حقیقت دروغ باور دارم، او به دروغ حقیقت.
عاشق / معشوق من اغلب می­گوید که هیچ چیز بیش­تر از دروغ شنیدن برای­اش ناراحت­کننده نیست: «راست­اش را به من بگو؛ می­خواهم حقیقت را بشنوم.» با این همه، هیچ کس هم کم­تر از او تاب شنیدن­اش را ندارد.

۲
آگاهی آزارنده: عاشق من / معشوق من! تو به من دروغ گفتی! تاب شنیدن دروغ از هرکسی را داشتم، اما از کسی که می­گوید تاب شنیدن دروغ را ندارد نه.
فاصله‌ای ناخواسته دامن می­گسترد: تو نه، او به من دروغ گفت! سایه­ی تردیدی روشنای عشق­ ما را می­پوشاند: او به من دروغ گفت: او به من دروغ می­گفت! سرخورده ­ام، خسته، درمانده، و با این حال با خودآزاری مفرطی ماجرای عاشقانه­مان را مرور می­کنم؛ کوچک­ترین جزئیات را به خاطر می­آورم، به بدبینانه­ترین تاویل­ها تسلیم­ می­شوم.

۳
دروغ فرار از تنهایی است. ­ترسید که ترک­اش کنم، که تنها بماند، ­ترسیدم که ترک­ام کنی، که تنها بمانم: ما به هم دروغ می­گفتیم. و با این همه با دروغ گفتن تنهاتر ­شدیم. دروغ یک راز است، و هر رازی فاصله است، تنهایی است. ما خواهان صداقت ایم: صمیمیت؛ برای حفظ آن دروغ می­گوییم. اما فقط فاصله­ها را دورتر ­کردیم.
چیزی از او هست که من نمی­دانم، چیزی از من که او نمی­داند. او اغلب انکار می­کند، چون دروغ­اش را به حقیقت بدل کرده، من اما تاب جدایی ندارم، می­خواهم به­تمامی او باشم، این راز لعنتی که مرا از او جدا کرده، من این راز را نمی‌خواهم: می­گویم که من دروغ گفتم، حتا اگر او نخواهد بداند (کودکی هستم که برای فرار از خفقان راز دل­اش را در جنگل داد می­زند)، و با این همه نتیجه­ای عکس می­گیرم، پیش از این که رازم را به او بگویم، این را خواهم شنید: «چه کار زشتی،‌ تو به من دروغ گفتی!» رسوایی (در جنگل تنهایی همیشه کلاغی هست: عاشق / معشوق ام به آنی مرا رسوا می­بینند).
دست و پا نزن:‌ در هر حال تو این ای: اسیر ناسازه­ی تنهایی.

۴
من، عاشق / معشوق، اغلب آمادگی دارم تا مثل آدم­های سطحی، مثل آدم­های سرخورده، حکم کلی صادر کنم، فلاکت‌ام را تعمیم دهم: «عشاق دروغ می­گویند، همه پست و فرومایه اند، عشق واقعی وجود ندارد، عشق افسانه است، و …» اما اقتصاد عاشقانه می­گوید که هیچ عشقی بی حد کمینه­یی از امید ممکن نیست. من خود را دل­داری می‌دهم: «برای من این­طور پیش آمد، من از آن حکمی کلی نمی­سازم، عشق افسانه نیست، عشق وجود دارد، عشاق واقعی وجود دارند: من هم می­توانم عاشق باشم!»
می­دانم که نباید از پا بنشینم. من می­ایستم. می­افتم و باز بر می­خیزم – مثل گربه­ای که برای بار صدم به دیوار بلندی برخورده، به سیمان سخت ناخن می­کشد و با جیغی دل­خراش فرو می­افتد، اما باز هم نه با سر که با پا فرود می­آید. من به خودفریبی عادت دارم. من خودم را می­فریبم، خودم را تسکین می­دهم: دوست­داشتن­اش دروغ نبود، دوست­ام داشت که دروغ می­گفت.
دوست داشتن بدون توهم داشتن؟ نه، این ممکن نیست. من نمی­خواهم حقیقت را بدانم («چه بسیار چیزها که من نمی­خواهم بدانم» – «شامگاه بت­ها» ی نیچه)، من می­خواهم متوهم باشم، بگذار متوهم بمانم: «به دروغ» بگو دوست‌ات دارم / به «دروغ» بگو دوست­ات دارم.

۵
اراده­ی حقیقت: «حافظه­ام می­گوید من این کار را کرده­ام؛ اراده­ام مخالفت می­کند: نه، من این کار را نکرده­ام: سرانجام حافظه پس می­نشیند»: «فراسوی خیر و شر» (نیچه) با پرسشی این­گونه آغاز می­شد: «حقیقت اگر زنانه باشد چه خواهد شد؟» – حقیقت اگر عاشقانه باشد چه خواهد شد؟

 

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 12:35 |

 

روزي مجنون به در خانه ليلي رفت و در زد،


 ليلي گفت: که کيستي؟


 مجنون گفت :من 


 ليلي گفت: غريبه اي


((من )) را نمي شناسم


 مجنون رفت و بعد از يک سال آوارگي دوباره ،


در خانه ليلي را زد 


 ليلي گفت: که کيستي ؟


 مجنون گفت :تو 


 ليلي جواب داد حالا تورا شناختم  تو مجنون مني بيا تو


عشق و عاشقی منو تو نداره... کیف تو کیف منه.... پول من پول توئه....موبایل من موبایل توئه ولی....

موبایل تو...

....

 

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 12:33 |

نرو...
تو هم مثل من نمیتونی دووم بیاری نرو
تو هم مثل من تو غصه کم میاری نرو
آه نرو .... نرو ....
نرو
تو هم می پوسی میمیری
بی من نرو
تو هم طاعون غم میگیری
ای من نرو آه نرو نرو
نرو نرو
تو که میدونی من بی تو
تو بی من یعنی حسرت
تو که میدونی بی جواب می مونه
عشق و عادت
تو که میدونی کم مبشم
تو که میدونی کم مبشم
تو که میدونی هم آغوش غم میشی
نرو آه نرو

 

با این همه

 

دوستت دارم

 

 

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 12:36 |

حالم گرفته س میخوام برم مسجد... هر وقت میرم اونجا آروم میشم.... راسی من داروهامو میخورم تو هم یادت نره که بخوری
|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 11:14 |

اینم کامنتته:

نمیدونم چرا اینجوری شد اونم یه دفه!بیشتر از همیشه به تنهایی احتیاج دارم دوس ندارم فک کنی که بی وفا بودم!هنوز دوست دارم شاید بیشتر از همیشه اما....ازت دلگیر و ناراحتم!الان تو سایت دیدمت!تو خیلی خوبی!قدر خودتو بدون بهترین فرصته برای هر دومون....ازش نهایت استفاده رو بکن!بهم قول بده خودتو اذیت نمیکنی!ازادی با هر کسی باشی!!!!!!!!!

ـ منم دیدمت. دست درد نکنه منو اینجوری شناختی؟---> آزادی با هر کسی باشی... خیلی ممنونم ازت...

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 10:58 |

 

گفتم ای ساده دله ساده فراموشش کن               تاکجاچشم بر این جاده؟ فراموشش کن

دست بردار از او...خاطره بازی کافیست               فرض کن گل نفرستاده...... فراموشش کن

 دیشب همدیگه رو دیدیم خیلی دلت پر بود حقم داشتی.... بعد از کلی صحبت و قدم زدن آخرای شب بود که گفتی میخوای تنها باشی ... من ازت خواهش کردم تمنا کردم التماس کردم و اشک ریختم.. تو گفتی شاید شاید شاید یه روزی دوباره برگردی.... موقعی که میخواستیم جدا بشیم برگشتیو گفتی دوست دارم منم گفتم اگه دوسم داری پس چرا میری؟؟!! برگشتیو یه خنده تلخ کردیو گفتی خداحافظ و رفتی... ولی من جواب خداحافظیتو ندادم..به جاش یه مسج بهت دادم

این بود:منم خیلی دوست دارمو داشتمو خواهم داشت... تا قیامتم که شده منتظرت میمونم.... خوش باش.

 

 

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 10:22 |

 

من پذيرفتم شکست خويش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذيرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتراز ما مي روي
آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را
مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني.
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني.
مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من
نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني


گاه با خود می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس  می گوید؟!

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی

 کاشکی می دیدم روی تو را

 چه کسی باور کرد؟

 شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که عجب!عاقبت مرد...

 

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 10:6 |

ما آدما ادعای عاشقی و دلدادگی می کنیم اما به نیمه ی راه رسیده و نرسیده جا می زنیم.... قربون مرغ عشقایی که بی ادعا عاشق می شن عاشقانه زندگی می کنند و در نهایت عاشقی جان می دن...
|+| نوشته شده توسط بهار در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 15:7 |