|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته سوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388 هفته چهارم مهر 1388 هفته سوم مهر 1388 هفته دوم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته دوم مرداد 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته سوم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 جستجو
پیوندها
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود
دوستت دارم
یادم میاد زمانی که اوایل اشناییمون بود وای خدا چه روزهای خوبی بود
غافلگیرانه میگفت "دلم خیلی واست تنگ شده" یا "دوستت دارم" چقدر دنیا واسم قشنگ میشد درست به یاد میارم توجه خاصی که بهم داشت,سوال های پی در پی ای که ازم میپرسید,اینکه کجا میری؟ کی میری؟ با کی میری؟ کی برمیگردی... ازینکه میفهمیدم چقدر مشتاقه که زودتر برگردم خیلی خوشحال بودم همه اعتماد و اطمینانی که بهم داشت رو تو صداش و با همه وجودم حس میکردم. اما...حالا چی...؟! "ما"یی که روزی صدبار باهم حرف میزدیمو میگفتیمو می خندیدم و جمله های عاشقونه از دل و زبونمون نمی افتاد مایی که تا وقتی فقط ۱۰دقیقه اگر به اس هامون دیر جواب میدادیم دلگیر میشدیم... حالا اما با گذشته حتی ۳روز بی خبری انگار نه انگار ,هر روز و سر مسائل کوچیک دعوا و جربحث و قهر , وقتی اونشب گفتم دلم رو شکستی...گفت تو هیچوقت منو باور نداشتی... باورم نمیشه! وقتی بهش میگم دلم تنگ شده یا میگم دوست دارم اکثرا جوابی نمیگیرم و یا اگرم بگیرم اینطور بسنده میکنه "منم همینطور" همیشه من رو مقصر میدونه , اخ که چه بی انصافه نمیتونم درک کنم که اخه چه طور دلش میاد با من اینکارو بکنه...خودت خوب میدونی چه جوری غرورم و له کردم. بارها و بارها منو از خودت به شدت رنجوندی و نفهمیدی باهام چه کردی کاش میتونستم باز هم بهت به دروغ بگم که دوست ندارم...بگم که عاشقت نیستم اما اینا دروغه کاش میشد جونمو واست بدم تا اینبار باورم داشته باشی. من اما با غرور له شده ,قلبی زخمی ,چشمانی همیشه خیس و دستانی لرزان مینویسم تا فقط گوشه ای از احساسات شکست خورده ام و التیام ببخشم. خداوندگارا شکرت که در عشق "بی وفـــــایی" نکردم خداوندگارا شکرت که در عشق "بی توجــــهی" نکردم خداوندگارا شکرت که در عشق همـــــیشه "عاشق" بودم دیشب تو خوایگاه حالم خیلی خراب بود.یکی از بچه ها(ح-ح) بهم گفت:یه قرص گیر آوردم از دیاسپام هم قویتره(اکزاپام ۱۰) گفتم:چندتا داری ــ یه ورقه شو ــ میدیش به من؟ ــ میخوای چیکار؟ ــ همینجوری واسه زمانی که خوابم نمیبره بخورم اما رفیقم از اونجایی که قبلش پیشش گریه کرده بودمو گفته بودم از زندگی خسته م دستم رو خوند و بهم نداد آخه میدونست اگه کسی ۱۰تا از این قرصا رو بخوره عمرا زنده بمونه... به جان خودت به جان مادرم اگه بهم میداد این کارو میکردم. خدایا فقط ازت به گله دارم...چرا دعا های منو گوش نمیدی؟ مگه حال و روز منو نمیبینی؟ نمیبینی که چه زجری میکشم؟ پس چرا کمکم نمیکنی؟ چرا دل سنگ رو نرم نمیکنی؟ تنها ارزوم اینه که دیگه وجود نداشته باشم شاید روزی روزگاری با خودش بگه "اون همیشه ام مقصر نبود" عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود
|+| نوشته شده توسط بهار در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 18:52
شکسپیر : طوری نیست اگه آدم واسه کسی که دوسش داره غرورش را از دست بده ، ولی فاجعه است که به خاطر غرورش کسی را که دوسش داره از دست بده...
نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم.
نگاهم کرد دل به او بستم.
نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد...
خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ی خاطراتم رو انداختم یه گوشه ای و گفتم : فراموش ؛
یه چیزی ته قلبم خندید و گفت : یادمه ...
|+| نوشته شده توسط بهار در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 18:14
|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 16:14
گاهي اوقات ما سالگرد ميگيريم...سالگرد عذا...سالگرد عروسي.. سالگرد مرگعزيزانمون ...سالگرد تولد دوستامون... سالگرد ازدواج... سالگرد يك اتفاق خوبيا بد... وهميشه هم دلمون ميخواد همه چي به بهترين شكلش برگزار بشه....همه چي رو آماده ميكنيم و سعي ميكنيم به خاطر اتفاقي كه اون روز خاص واسمونافتاده اونروز رو به بهترين شكلش گرامي بداريم... پس يك جورايي به گذشته ها تعلقخاطر داريم و با خاطره هامون زندگي ميكنيم.اگه اين طور نبود سالگرد تولد دوستامون و اعضاي خانوادمون رو يادمون ميرفتيا اصلا برامون مهم نبود
پس همه سالگردها اين قدرها هم بد نيستند...........
بالاخره يك چيزهايي رو بهمون ياداوري ميكنن..حتي اگه بدترين اتفاقهايزندگيمون باشه
گاهي هم با گرفتن سالگردهامون ميخواهيم به خودمون نشون بديم كه هنوزم به فكرهستيم بهفكر خودمون به فكر دوستامون به فكر اطرافيانمون و با اين كار محبت و علاقهخودمون رو بهشون ثابت ميكنيم
ولي بعضي وقتها هم سالگردها مون چندان خوشحال كننده و شادي آور نيستند مثلسالگرد مرگ عزيزي يا سالگرد طلاق يا سالگرد مرگ يك عشق يا .....
امروز واسه من یه سالگرده.... سالگرد آغاز ...سالگرد شروع...سالگردعشق... سالگرد غم...سالگردي كه فكر ميكردم هميشه ميشه بهترين روز زندگيم ولي..
سالگرد روزهايي داره مياد كه تمام اين يك سال با خاطرات اون سپري شد..خواسته يا ناخواسته..سالگرد روزي كه به جرم عاشقي مجازات شدم...سالگرد روزي كه نميخواستمتموم بشه
و توي اين يك سال هر كاري كردم كه تموم بشه يا كم بشه يا نابود بشه يافراموش بشه....نشدخيلي خواستم ولي نشد
خدا خودش شاهده كه خواستم خيلي هم خواستم به خاطر ته مانده غروري كه واسمموندهبودولي حكمت اين كار اون قدر بزرگ هست و گنگ كه هنوز نفهميدم..به گمونم هنوز وقتش نشدهو خيلي دلم ميخواد زمان چند سال بره جلو... خيلي زودتر بره.. بره ...بره به زماني كه بتونم مقاومت كنم جلوي خواسته هام كه نخوامنخوام نخوام نخوام
نخوام دوسش داشته باشم
نخوام دوستم داشته باشه
نخوام ...
هيچي نخوام
دلم ميخواد برسم به اونجايي كه يك روز به كارام بخندم به حرفام بخندم به همه اينروزهايي كه این طوری داره میگذره بخندم
دلم ميخواد زودتر بزرگ بشم دلم ميخواد خدا زودتر معجزشو نشونم بده
دلم ميخواد راحت بشم از نگاهها حرفها اشاره ها اجبارها بی اهمیتی هابي وفايي ها دوست ودشمنها.......
پاییز بی رحم ولی دوست داشتنی هم رسید یک سال گذشت از اولین پاییزی که من اون کنار هم بودیم .یک سال قشنگ.زشت.شیرین.تلخ چی بگم خودمم نمیدونم چه صفتی رو باید به این یک سال بدم شاید میشد یک سال رویایی باشه خیلی شیرین تر از چیزی که الان هست شاید هم میشد سالی تلخ و سخت باشه یه چیزی بدتر از اینی که الان تجربه میکنم .به هر حال اومدم سلامی گرم بکنم به پاییز و بهش بگم که با همه بی رحمی هات من خیلی دوست دارم مخصوصا روزای بارونیتو .
سلام امروز ۳۰مهرماه هزاروسیصدوهشتادوهشته یه ساله شدیم.... اما کاشکی نمی شدیم.... این تولد قرار نبود از اولش اینجوری باشه.....قرار بود کلی بگیم بخندیم...از خاطرات یه سالمون بگیم.....اما نمی دونم چی شد.....به هم ریخت....نقشه هامون.....دوستیمون.....قرارمون....عشقمون.....همه چی تو چند روز عوض شد...... اون همه چیو انداخت تقصیر من و رفت..... گفت:.....برو......خوش بگذره با..... ممنونم از همه اونایی که تو این چند ماه دوستامون بودن..... دیگه دارم میرم..... تولدمون یک سالگیمون مبارک......
من يه شكلات گذاشتم توی دستش ، اون يه شكلات گذاشت توی دستم من بچه بودم ، اون هم بچه بود. سرم رو بالا كردم ... سرش رو بالا كرد ... ديد كه منو ميشناسه ، خنديدم . گفت : دوستيم ؟ گفتم : دوست دوست . گفت : تا كجا ؟ گفتم : دوستی كه تا نداره . گفت : تا مرگ !!! خنديدم و گفتم : من كه گفتم تا نداره . گفت : باشه ، تا بعد از مرگ !!! گفتم : نه ، نه ، نه! تا نداره . گفت : " قبول ، تا اونـجا كه هـمه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ ... باز هم با هم دوستيم ... تا بهشت ... تا جهنم ... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم ." خنديدم و گفتم : تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا ، اما من اصلا تا نـميذارم . نگاهم كرد ... نگاهش كردم ... باور نـمی كرد ، ميدونستم ... اون می خواست حتما دوستی مون تا داشته باشه ، دوستی بدون تا رو نـمی فهميد . گفت : بيا براي دوستی مون يه نشونه بذاريم . گفتم : باشه ، تو بذار . گفت : شكلات ، هر بار كه هـمديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من ، باشه ؟ گفتم : باشه هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش اون هم يه شكلات ميزاشت توی دست من ... باز هـمديگه رو نگاه می كرديـم ، يعنی كه دوستيم ، دوست دوست ... من تند شكلاتـم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم . می گفت : شكمو! تو دوست شكمويی هستی و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ . می گفتم چرا نـميخوری شکلاتت رو ؟ می گفت : تـموم ميشه ... ميخوام تـموم نشه ، ميخوام براي هـميشه بـمونه ... صندوقش پر از شكلات شده بود ... هيچكدومش رو نـمی خورد. من هـمش رو خورده بودم. گفتم : اگه يه روز شكلاتـهات رو مورچه ها بـخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی ؟ گفت : مواظبشون هستم . ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم . و من شكلات رو ميذاشتم توی دهنم و می گفتم : نه ، نه! تا نداره ، دوستی كه تا نداره . يه سال ... دو سال ... چهار سال ... هفت سال ... ده سال و بيست سال گذشت. اون بزرگ شده ، منم بزرگ شدم . من هـمه شكلاتـها رو خوردم ولی اون هـمه شكلاتـها رو نگه داشته . اون اومده امشب كه خداحافظی كنه ، ميخواد بره ... بره اون دور دورها ... ميگه : ميرم ، اما زود بر می گردم . من ميدونـم ، ميره و بر نـمی گرده ... يادش رفت شكلات به من بده ولی من يادم نرفت. يه شكلات گذاشتم كف دستش ، بـهش گفتم : اين برای خوردن ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش ... گفتم : اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت . يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتـهاش ، هر دو رو خورد . خنديدم ... ميدونستم دوستی من تا نداره ... ميدونستم دوستی اون تا داره ... مثل هـميشه ...
یادته گفتی امسال دیگه نمیخوام مث پارسال باشم؟ گفتی میخوام که همش بریم بگردیم.. با هم بریم پارک.. مهمتر از همه با هم بریم سینما و .... ولی نه فک نکنم یادت باشه.. آخه مدتی از شروع ترم که گذشت گفتی تابستون ۱تصمیم گرفتم گفتی که میخوای همه چی تموم شه این حرفت با اون حرفت تناقض داشت.. پس اگه تو تابستون این تصمیمو گرفته بودی چرا وقتی اومدی یونی این حرفا رو زدی؟؟!!!؟؟!!!؟!!
|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 15:58
|+|
|+|
مهربان ترين آدم دنيا: مادر شيرين ترين لحظه زندگي: عيدي گرفتن يك بچه بهترين دوست نوجواني: تنهايي بهترين هديه ي جواني: نگاه فتنه انگيزترين چيز توي زندگي: دروغ بهتريم هديه دوران عاشقي: بوسه ----------------------------------------------------------------------------- آموختم: بهار را با عشق تابستان را با شادي پاييز را با غم و..... --------------------------------------------------------------------------- ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگي تو؟ خوب منم راستش رو گفتم، گفنم زندگيمو! ازم نپرسيد چرا؛ گريه كرد و رفت اما نمي دونست كه اون خودش زندگيمه! -----------------------------------------------------------------------------فرق من و تو:گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.گفتي ... ، گفتم... .حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.-----------------------------------------------------------------------------يكي تو راست ميگي، يكي پينوكيو يكي تو مهربوني، يكي خرس مهربونيكي تو قشنگ راه ميري، يكي تنسي تاكسيدو يكي موهاي تو قشنگه، يكي موهاي آنشرلييكي خونه شما قشنگه، يكي خونه مادر بزرگه يكي تو سفيدي، يكي سفيد برفييكي گوشهاي تو قشنگه، يكي گوشهاي زي زي گولو يكي نو خوشگلي، يكي پلنگ صورتييكي تو زبلي، يكي ملوان زبل يكي ما دوتا با هم خوبيم، يكي تام و جريi |+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 12:45
در رابطهی عاشقانه، من (مذکر) گاه دروغ میگویم اما میدانم که دارم دروغ میگویم؛ عاشق / معشوق (مونث) من دروغ میگوید اما نمیداند که دارد دروغ میگوید – دروغ خود را دروغ نمیداند: من به حقیقت دروغ باور دارم، او به دروغ حقیقت. ۲ ۳ ۴ ۵
|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 12:35
روزي مجنون به در خانه ليلي رفت و در زد، ليلي گفت: که کيستي؟ مجنون گفت :من ليلي گفت: غريبه اي ((من )) را نمي شناسم مجنون رفت و بعد از يک سال آوارگي دوباره ، در خانه ليلي را زد ليلي گفت: که کيستي ؟ مجنون گفت :تو ليلي جواب داد حالا تورا شناختم تو مجنون مني بيا تو
موبایل تو... ....
|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 12:33
نرو...
با این همه
دوستت دارم
|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 12:36
حالم گرفته س میخوام برم مسجد... هر وقت میرم اونجا آروم میشم.... راسی من داروهامو میخورم تو هم یادت نره که بخوری
|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 11:14
اینم کامنتته:
نمیدونم چرا اینجوری شد اونم یه دفه!بیشتر از همیشه به تنهایی احتیاج دارم دوس ندارم فک کنی که بی وفا بودم!هنوز دوست دارم شاید بیشتر از همیشه اما....ازت دلگیر و ناراحتم!الان تو سایت دیدمت!تو خیلی خوبی!قدر خودتو بدون بهترین فرصته برای هر دومون....ازش نهایت استفاده رو بکن!بهم قول بده خودتو اذیت نمیکنی!ازادی با هر کسی باشی!!!!!!!!! ـ منم دیدمت. دست درد نکنه منو اینجوری شناختی؟---> آزادی با هر کسی باشی... خیلی ممنونم ازت... |+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 10:58
گفتم ای ساده دله ساده فراموشش کن تاکجاچشم بر این جاده؟ فراموشش کن دست بردار از او...خاطره بازی کافیست فرض کن گل نفرستاده...... فراموشش کن دیشب همدیگه رو دیدیم خیلی دلت پر بود حقم داشتی.... بعد از کلی صحبت و قدم زدن آخرای شب بود که گفتی میخوای تنها باشی ... من ازت خواهش کردم تمنا کردم التماس کردم و اشک ریختم.. تو گفتی شاید شاید شاید یه روزی دوباره برگردی.... موقعی که میخواستیم جدا بشیم برگشتیو گفتی دوست دارم منم گفتم اگه دوسم داری پس چرا میری؟؟!! برگشتیو یه خنده تلخ کردیو گفتی خداحافظ و رفتی... ولی من جواب خداحافظیتو ندادم..به جاش یه مسج بهت دادم این بود:منم خیلی دوست دارمو داشتمو خواهم داشت... تا قیامتم که شده منتظرت میمونم.... خوش باش.
|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 10:22
من پذيرفتم شکست خويش را
گاه با خود می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟! آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی کاشکی می دیدم روی تو را چه کسی باور کرد؟ شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجب!عاقبت مرد...
|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 10:6
ما آدما ادعای عاشقی و دلدادگی می کنیم اما به نیمه ی راه رسیده و نرسیده جا می زنیم.... قربون مرغ عشقایی که بی ادعا عاشق می شن عاشقانه زندگی می کنند و در نهایت عاشقی جان می دن...
|+| نوشته شده توسط بهار در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 15:7
|